|
به نام خدا
---------- اوم دارم آهنگ علی تکتا رو گوش میدم که میگه: مدیونم نکن مسافر من تنها نرو به خاطر من وایییی که چقده من این آهنگو دوست دارمش با دوسم رفتیم بیرون٬از جلو مغازه ی ... رد شدیم٬ بچم خیلی جدی نشسته بود پشت میزش اما فک کنم ندید منو. تو پارک یه بار قشنگ پام رفت تو آبی که به لطف بارون رو زمین جم شده بود! بهدشم تو کوچه حواسم رفت به گوشیم که مامیم داشت زنگ می زد دوباره پام در عمق بیشتری از آب فرو رفففففف. با شلواری که دوس دارمشا رفت تو آب! بهدش دم در دوسم اینا واساده بودیم دو عدد جنس مذکر رد شدن و با دیدن ما و دو عدد گربه ای که نزدیکمون بودن صدای گربه در آوردن! منم هی می گفتم مرض! کوفت! اونا ام همچنان ادامه دادن من گفتم نخورنت خوشمزه! کارا می کنم قبلنا محجوب تر بودما پسر!!اونا ام کلی خوشال شدن تازه تشکرم کردن!! دبیرمون ۲۰ تا فرمول واسه فصل سوم داده همچین مخم در حال تاب بازیه! اوم تا ۲۴ دی دیگه همش باید امتحان بدم. میترسم.اوم از این دختره دومیه خوشم میاد بچه باحالیه! شاید در آینده ای نزدیک باش طرح رفاقت ریختم ... شایدم نریختم! آخه همچین یه نمه خودشیفته ست! جدیدانا از آهنگای بیونسه هم خوشم اومده + فردا نیم ترم زبان دارم هیچیم نخوندم! +ـ طی یک شب با سهیل ارتباط برقرار کردم. نتیجه ای حاصل نشد دوباره کات! + - زیاد فک نکنین حالم خوبه! این درخترو چسبیدمو هر دقه میترسم که بیفتم! بین زمین و هوام × با این همه هنوزم عاشقمااا ! اوهوم + تاریخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 | ساعت22:31 | نویسنده ReIhAnE
به نام خدا
---------- چند دقه پیش یه رمان ۷۰۰ صفخه ای رو تموم کردم.البته سه روزه داشتم می خوندمش! قشنگ بود ولی یه جورایی حالمو بدتر کرد. چند وقته به طرز ناجوری دچار احساسات دوگانه شدم! هر دقه یه جوری میشم٬ این حالتام دلیل زیاد داره و نمی دونم دلیل اصلیش چیه.یه لحظه خودمو کاملا می بازم یه لحظه ..... دوست ندارم این چیزارو بنویسم چون تکراریه و به دردی نمیخوره. اینهمه از این چیزا نوشتم شماها هم از رو ناچار خوندید! وللش اینارو.این مشاور مدرسه رو که می بینما آقا به سرعتم می افزایم و در می روم! تا مبادا باز منو گیر بیاره و توبیخ کنه! دبیرش یه زن مسنه خوب درس میده اخلاقشم خوبه مهربونه ولی انخده کلاساش کسل کننده ست. من که سر کلاسش جون میدم و از حرصم بیچاره هی این غزالو اذیت می کنم. امروز که واییی دو ساعت و نیم شیمی داشتیم بدجور کلافه شده بودم. اقسام اصوات رو در آوردم٬ مقنعه مو آوردم جلو تازشم این چتریامو ریختم تو صورتم!! هی با تعجب بم نگا میکرد گفتم الانه که بندازتم بیرون! ولی خداروشکر چیزی نگفت بم.هنوز تو جو این رمانم همچینعشقولانه بود! دلم خواست هوای سهیلو کرده! چند بار نزدیک بود بش زنگ بزنم باش قرار بذارم ولی خداروشکر پشیمون شدم! خیلی درس می خونم از این کارا هم بکنم دیگه هیچی! می بینین؟! بدجوری در خودم گره خوردم هلپ می گاد! بخوابم...بهدشم تازه یکی نازم کنه سخت شده! اونم تو تاریکی انگار شبه باید سوار سرویس شم.این در سرویسم مکافاتی شده واسماا نمی تونم خوب ببندم در هی راننده میگه بازه ! اوم دوسم گفت تو بالاخره کی یاد میگیری این درو ببندی؟ اومم گفتم تا وقتی برام ماشین بگیرن سرویس می خندم! رانندمون مونده! اومم بچه ها دعا کنین برف بیاد تعطیل شه بریم برف بازی. به امید یک روز سپید + تاریخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 | ساعت20:38 | نویسنده ReIhAnE
به نام خدا
--------- نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه میدم تو رو می پرستم به تو تکیه میدم که عاشقترینی که دلواپس لحظه های زمینی من از تو نگفتم شنیده گرفتی به یادت نبودم ندیده گرفتی میخوام مثل آینه پیش روت بشینم تو رو با تموم وجودم ببینم بذار روح من با نگات زیر و رو شه بذار پیرهن آسمونو بپوشه همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی امیدم به جز تو شده نا امیدی همیشه تو آخر به دادم رسیدی + امروز تولد برادرمه! تولدش مبارک! (منظورم از این شعر خداست! گفتم بدونید به موقع فکر دیگه نکنید!)
+ تاریخ شنبه چهاردهم آذر 1388 | ساعت14:31 | نویسنده ReIhAnE
به نام خدا
--------------
+ تاریخ شنبه هفتم آذر 1388 | ساعت21:41 | نویسنده ReIhAnE
به نام خدا
--------- چشمانت را می بندی٬ هرچه را که بود فراموش می کنی! همه چیز را..... درون جاده ای پر از فراموشی پیدا می شوی. در این لحظه از زمانی که محدود نیست٬ نه چشم است و نه آینه ٬ و نه جسم! تنها چیزی که هست تویی و قلبت٬ تویی و درونت٬ تویی و روحت. اگر عاشق شدی ٬ عشق را نه با دستهایت ٬ بلکه با قلبت حس کردی. " اینجا کسی معتقد است که از وقتی چشم هایت رو به دیدنی های دنیا باز شد٬ چشم دلت کور شد٬ آینه با تمام شفافی و واضحی اش گولت زد٬ گفت این تویی ٬ زشت یا زیبایی٬ قدت بلند یا کوتاه است و این جور و آن جوری! آینه را بشکن. جسم تو٬ پرده ی قلبت است! همین و بس." چشمانت را باز می کنی.تویی و سرما ٬ تویی و دریچه و پنجره ای رو به تنفس! بی اختیار می گریی. تو در انتهای مرزی هستی که عشق تردید است٬ تردید جنون است و جنون مرگ. مرگ همان زندگی ممتد جسم توست٬ "چشم هایت راببند بعد عاشق شو!"
+ گاهی مثل الان تحملم تمام می شود و به سرم میزند که حرمت ها و بغض های سرکوب خورده ام را بشکنم٬....همه ی پل هایم را خراب کنم٬ تیغ را در دستم بگیرم و با یک ضربه بر رگهایم از زندگی ای که مزه ی زهر می دهد خلاص شوم ولی باز چیزی هست که نمی گذارد:ترس! دنیایم که رنگ تیره به خود گرفته٬ نمی خواهم خودم با دست خودم آن دنیایم را هم تیره کنم. گاهی مثل الان حالم از خودم بهم می خورد٬ از خودم و کارهایم....و از همه چیز این دنیا و از اشک هایی که باریدند و تا همیشه همدم تنهایی های من خواهند بود. خسته ام! + تاریخ جمعه ششم آذر 1388 | ساعت15:4 | نویسنده ReIhAnE
دوستان عزیز برای مشاهده ی مطلب تو قست نظرات بگید که رمزو بدم.
ادامــه مطلــب + تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | ساعت21:41 | نویسنده ReIhAnE
|